تبلیغات اینترنتیclose
سراب خوشبختی

♥✿بخندید ، تفکر کنید و لذت ببرید✿♥

ܓ✿ܓ✿ܓ✿نظر از شما ، مطلب از ماܓ✿ܓ✿ܓ✿

نغمه ی خوش اذان در فضای  مدرسه پیچیده بود . فضا پر از  شمیم معنویت و راز و نیاز  با معشوق بود گل های سرخ و سپیید

چهره ی خود را شبنم وضو / منور می کردند و آماده شدند / بال های دعا و نیایش را بگشایند و بر سجاده ی عــــــــــــــــشق بنشینند و سپس تا بام ملکوت به پرواز در آیند .

ظهر بود و تمام قلب ها باد معشوق می تپید . اما در این میان دل بی تپش محبوبه مرا وا داشته بود . با این همه زیبایی و طراوتی که در چهره اش نمایان بود / هیچ لطافتی نداشت و با آن همه زیبایی کمتر کسی دوسش داشت .

در آن هنگام که همه ی بچه ها با سرعت به سوی باغ سبز نماز می شتافت / محبوبه بی هدف به این سو و آن سو گام بر داشت .

پیش رفت و صدایش زدممـــــــحبوبـــــــــــه

از بارش رحمت خدا / از زیبایی های معنوی از زندگی از روز واپسین و سرانجام از نماز برایش گفتم ولی انگار این حرف ها برایش هیچ جاذبه ای نداشت.

محبوبه در دنیای دیگری سیر می کرد . دنیای او ماهواره / ویدیو / و دنیای فیلم های انحرافی آور بود . هر روز به تقلید از هنرپیشه های هالیوودی موهایش را درست می کرد و لباس های عجیبی و غریبی می پوشید و ساعت ها در خیابان ها پرسه می زد و چشمان هوسبازان را به دنبالخود

می کشد . در مهمانی هایی که جز گناه و هرزگی نداشتند شرکت می کرد و با آب و تاب فراوان آن ها را برای بچه ها تعریف می کرد.

محبوبه به خاطره بی نمازی و دوری از معنویات در مقابل آزوهای نفسانی / پست و حقیر شده بود و او در دریای پرتلاطم نوجوانی................

ناخدا پیش رفته و در موج های شکننده ی گناه و فساد غرق شده بود . حالا فقط جسم پوسیده او مانده بود و رفاقت های نامشروعش .

سال ها گذشـــــــــت و من دیگر محبوبه را ندیدم . روزی از دانشگاه به خانه باز می گشتم که محبوبه را دیدم.

باورم نمی شد همان محبوبه هست خیلی عوض شده بود . با گرمی به من سلام داد و شروع به احوالپرسی کرد . آن روز خیلی با هم حرف زدیم .

محبوبه خیلی پشیمان بود/ می گفت :«ای کاش آن روزها به حرف های تو و بچه های گوش میدادم»

اشک در چشمان محبوبه حلقه زد. 

محبوبه گفت:«..........در یکی از همان مهمانی ها با رامین آشنا شدم و به او دل سپردم / او از آینده ای زیبا سخن می گفت / از آشیانه ی خوشبختی که با هم خواهیم ساخت / بار هـــــــــا دور از چشم پدر و مادر به هم نامه نوشتیم اس ام اس می دادیم / حرف میزدیم و با یکدیگر ملاقات میکردیم و با هم به پارک میرفتیم . به رامین خیلی عادت کرده بودم . اگر روزی او را نمی دیدم ناراحت و افسرده می شدم .

 

او نیز از علاقه ی من به خودش آگاه بود . به همین دلیل ساعت ها درباره آینده و ازدواج و ساختن کانون عـــــــــــــــــــــشق با من می گفت.

 

«سرانجام رامین نقشه ای طراحی کرد و با ناجوانمردی / مـــــــرا قربانی هــــــوس های خود کرد......»

صفحه قبل صفحه بعد
نظر شما
نام : *
پست الکترونیک :
وب سایت/بلاگ :
*
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O @};-
:B /:) =D> :S
کد امنیتی : *
نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند 1391ساعت 11:40 توسط «مهدی روزی طلب» |

آخرين مطالب
» اس ام اس تبریک عید قربان جدید
» مواضب باش
» اس ام اس ولادت امام رضا (ع)
» پیامک یاد کردن
» تنهایی
» ماه رمضان
» رفع بوی بد دهان با 13 توصیه آســان
» هر چند وقت یکبار باید موهایتان را بشویید؟؟؟
» چگونه زن خود را روانــی کنیم ؟!! (آقایون بخونند)
» تبریک ولادت حضرت مهدی(عج)
» پیامک تبریک ولادت حضرت علی (ع)
» اس ام اس تبریک روز پدر
» داستان کوتاه شکلات تلخ(جذاب)
» خنده تلخ سرنوشت
» روز مادر مبـــــــــــارک
» جوك
» دکتر شریعتی
» دلتنگی
» تصاویر عاشقانه
Design By : MohammadDesign.IR